دیگر نمی رسد دست من به نخل های بی مانند
دیگر نمی بیند موج های به هم تافته ی اروند را
دیگر نوازش نمی کند دلم را نیزار های مجنون چزابه
دیگر هیچ چیز بهانه گریستن نمی شود
دیگر غروب شلمچه به چشمانم هویدا نمی شود
دیگر آسمان پر ستاره در دیده گانم جان مایه پرواز نمی شود
دیگر هیچ چیز غصه ام را مداوا نمی کند
دیگر از هم گسسته نمی شود این بغض سینه بسته
من اینجایم یک سر گشته ی پریشان حال
چشم دوخته ای به بی انتهای بی همتا
آه ای دریغ و صد افسوس و باز افسوس
رفت روزهای سبک بالی و شیدایی
دیگر رفت روزهایی که بی بهانه گونه ها تر می شد
دیگر رفت ، رفت آن روزهای شیرین پروانه
پروانگی رخت بر بست پروانه رفت و پروانگی هم
دیگر دلم شیدا نمی شود دیگر :
دلم از این همه درد در هم تنیده،
باز و آزاد و آرام و آرمیده در باد نمی شود
دیگر هیچ چیز زیبا نمی شود . . .
رز سپید 13اسفند 1386
دو مرغ عشق به من خیره مانده اند_چرا ؟
خیال نیست،که حس کرده اند جای ترا _
که خالی است کنار من و بباورشان
سئوال مانده که آیا منم برابرشان ؟
شکسته،خسته،نشسته، و دود قلیان -اش
کشیده هاله ای از وهم روی چشمان اش ؟
دو مرغ عشق از آدمی نمی دانند
به جای حال من از حال خویش می خوانند :
من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو
نُکی به چه چه همخوان خویش تُک می زد
لبی به قُلقُلٍ قلیان خویش پُک می زد
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود.
استاد زیبا دلم:
« محمد علی بهمنی »

می رقصد ومی خواند از روز های خوش آینده
سایه ی سپیدی در کنارش باز
نجوا می کند آرام و با نجابت گاه :
من شکوفه ام یک شکوفه ی گیلاس
در کنار شاخه اما زیبایم
با بهار می آیم ،
بی بهار می میرم !
رز سپید

چنین گفت تیغه یک گیاه
تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت" هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی!
همۀ رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی ."
برگ بر آشفت و گفت "ای فرومایۀ فرو نشین!موجود بی آواز و بد خلق! تو در هوای
بالا زندگی می کنی و صدای آواز چیزی نمی فهمی ."
آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار رسید باز بیدار شد-
ویک تیغه گیاه بود .هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا
روی او می ریختند؛ زیر لب با خود می گفت" وای از دست این برگ های پاییزی!
چه سر و صدایی می کنند! همه رویا های زمستانی مرا به هم می زنند! "
« جبران خلیل جبران »

بهار می اید و پرنده ها
بهار می آید و برگ های سبز
بهار می آید وچک چک برف هایی
که آب می شوند،
تو همیشه اما از بهار تگرگ هایش را می بینی .تو همیشه اما
بر نمی گردی
بر نمی گردی تا ببینی
بهار چگونه از چشم های من
پرنده می شود
سبز می شود
باران می شود
بر نمی گردی ،
تو همیشه بر نمی گردی .